رو ایر

ای وارث تاج و تخت محمود بیا مرآت صفات پاک معبود بیا. خلق آرزوی بهشت موعود کنند والله تویی بهشت موعود بیا. غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد دل نیست هر آندل که ترا یار نباشد. شادم که غم هجر توگردیده نصیبم بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد . . . قائم آل نور، یا مهدی عطر سبز حضور، یا مهدی. تا همیشه صبور می مانیم در هوای ظهور، یا مهدی.
ای میر نمی بینی این مملکت جان را این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا من ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر چون آب روان دیدی بگذار تیمم را گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها 76 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم کو رستم دستان تا دستان ...

۳ - بی شمس - بلاگ

9 ژانويه 1997 ... تو رفته ای و پشت سر تو چه حرفها که نمی زنند تا مرا بسوزانند ...' باورکن لیلی رفت که برنگردد'... یک: روبر گرفته ای ' خورشید ' همه محرمند جز من ! دردیانت خود ترسیده ای!از جزای خدای!' فقط من آدمم'!!! دو: کلید عشق اگر گم شود ...برای همه عاشقی !!! چون خانه ی عشق ات باز نیست ...' خانه ی همه می خوابی'!!! سه: بهار با عشق می اید ...
تا دررسی در اولیا. از بد پشیمان می شوی هللا گویان می شوی. آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را. از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی. آن لحظه ترساننده را با خود نمی .... ما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما. هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن. با کس نیارم گفت من آن ها که می. گویی مرا. ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو.
قول داد تا آخر دنیا بماند، سر قولش هم ماند، همان روزی که رفت برای من آخر دنیا بود… قدر لحظه های با تو بودن را حالا میفهمم , حالا که با یادت زندگی میکنم… حالا که جز رخت خاطراتت ... این که می کشم دردبی اوبودن نیست تاوان بااوبودن است دعا نمی کنم برگردد شایدهمانی نباشدکه رفته بود تقصیراونیست اوبنده ای بیش نبودمن خدایش ساختم…

اشعار خاطره انگیز - کیانا وحدتی

2 دسامبر 2008 ... بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو! ... باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز باز کن پنجره را ... در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟

دیوان شمس تبریزی - Scribd

کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی شوربا بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب 46 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین

برای مشاهده از کامل ترین منبع اینجا کلیک کنید

منبع: رو ایر

مطالب مرتبط
Joe Doe The Example Company 604-555-1234

joe.doe () example.com